<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936</id><updated>2011-09-30T18:47:33.843+03:30</updated><category term='روزنوشت'/><category term='شاید شعر'/><category term='داستان'/><category term='حرف دل'/><category term='روز نوشت'/><title type='text'>زیستن بی بهانه زیباست ...</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>17</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-281467477675586186</id><published>2010-10-06T15:43:00.008+03:30</published><updated>2010-10-06T16:37:23.561+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>این پانزده سال زندانی که برایت بریده اند و دوخته اند، شاید دلشان را خنک کند! نه؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKxtwkL0rTI/AAAAAAAAANM/E3yYf0GvDro/s1600/untitled.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5524911523991170354" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 357px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKxtwkL0rTI/AAAAAAAAANM/E3yYf0GvDro/s400/untitled.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;هر روز می گفتم برو و نمان! نمان اینجا و برو! حیف است که بمانی و بگذرانی فقط! برو و درس بخوان! برو و کار کن! برو و راحت زندگی کن! برو تا قدر سواد و تخصصت را بدانند! این جا دنیای آدم کوتوله هاست و تو رنج می بری اینجا! می گفتم! یادت هست؟ حتمن یادت هست! آنجا که حالا هستی و من هراس شب و روزم است آنجا بودن، آنقدر سکوت و طولانی هست که به خیلی چیزها فکر کنی! می گفتم برو و نمان، می خندیدی، تلخ می خندیدی و می گفتی نه! نمی توانم که بروم! نمی گفتی چرا! اما می دانستم دغدغه ی خانواده داری که نمی روی! دغدغه ی مرا داری که نمی روی! دغدغه ی همین چند دوست کم و بیش را که هنوز نارو نزده بودند داری که نمی روی! دغدغه ی آزادی داری که نمی روی! تلخ تر می خندیدی و می گفتی نمی روم پری! بگیرنم می گویم تو بوده ای! همیشه همین را می گفتی و من در دل می گفتم مزخرف نگو! من کی و کجا می توانم مثل تو باشم؟ آن همه مخلص و پاکباخته! امکان نداشت! هر روز که یکی را می بردند و می دانستیم پرونده ی تو، آزادمرد ما با بردن او سنگین و سنگین تر می شود، التماست می کردم که بروی! می خندیدی و می گفتی نه! حالا ببین! نرفتی و رنج همه ی ما شدی! رنج خانواده، اندک دوستان، رنج من، رنج آزادی! نوشته اند هفتاد میلیون دلار پول گرفته ای! این بار من خندیدم با خواندن این خزعبلات کیهان و بزرگترهایش! یاد آن روزی افتادم که آمدم سراغت اراک! یادت هست؟ سرتا پایت رنگی بود! لخ لخ دمپایی ات را کشیدی روی زمین و جلو آمدی! گفتم کجا بودی؟ چه می کردی؟ گفتی نقاشی ساختمان می کردم! ساعت های زیاد سرکار بودنت را من خوب یادم هست! بی پولی ات و گرفتاری های ریز و درشتت را من خوب تر یادم هست! حالا! گوش کن! حسین! نخند و برایم بگو هفتاد میلیون دلار چند تومان می شود! زود بگو! فکر نکن! ها! نمی دانی! تو اصلن نمی دانی این دلارها که می گویند چه رنگی است! گفته اند با سیا در ارتباط بوده ای! برایم بگو ترکی حرف می زدی با آن ها؟ تو که انگلیسی یاد بگیر نبودی هیچ وقت! پس حتمن آن ها هم آذربایجان دارند و ترکی می دانند! می بینی چه قدر مسخره و باورنکردنی است اتهاماتت؟ اما! اما صبر کن! آنقدرها هم بی گناه نیستی ها! من فقط می گویم این حرف ها که می زنند تهمت است که با سیا در ارتباط بوده ای و دلار آن هم میلیون گرفته ای! اما بی گناه هم نیستی! گناهت این بود که وبلاگ می نوشتی! کم گناهی هم نیست! این که تمام بلاگستان بشناسندت! گناهی است کبیره! ها! گناه های دیگری هم داری! اینکه آزادی می خواستی آن هم برای همه! گناهی است نابخشودنی! نخند دیگر! گوش کن! اینکه برایت فرق نمی کرد، تفاوتی نداشت که بهایی است، مسلمان است، چپ است، راست است،دانشجو و یا کارگر است و هر که هست نباید زندانی شود و یا اعدام و سنگسار شود! این گناه خیلی خیلی بزرگی است! یادت هست من و تو، ما! دوستان خیلی خیلی زیادی داشتیم که به مرور کم و کم تر شدند! همان ها را می گویم که خبردار شدند دستگیر شدی و به من گفته اند از ایران رفته ای یا قهر کرده ای یا و ... و حتا حاضر نشدند تا چند ماه یک خط بنویسند که یک دانشجو که تو باشی زندانی شده است، همان ها کم تر گناه کارند، می دانی چرا؟ چون برایشان فرق داشت! یک روز پژاک مد می شد و همه داد حمایت سر می دادند، یک روز بهایی، یک روز لیبرال و یک روز ترک ها! و آن ها شروع می کردند به دفاع از آزادیشان! این بود که ما کم کم و آهسته آهسته بی دوست شدیم! تنها شدیم! راستی نوشته اند در تهران در ستاد یکی از کاندیداها دیده شدی! عجب جرم بزرگی! همان وقت که خودشان همه را در خیابان می خواستند که بالماسکه شان کامل شود و از فردایش کسی اجازه نداشت حرفی بزند و در خیابان باشد را می گویند! در ستاد یکی از منتخب های خودشان که باشی هم مرتکب جرم شده ای! زیاده نوشتم؟ ببخش مرا! خلاصه می کنم که آزادی خواهی و انسانیت بزرگترین گناه و جرم توست که خوب می دانی این روزها این جرم را که مرتکب شوی باید بهای گزافی بپردازی! خواندم که سیصد میلیون وثیقه ات هست! تصور کن! نه! نه من و نه تو حتا نمی توانیم این همه پول را متصور شویم! بعد برای آزادی موقتت این همه پول خواسته اند و چه رنجی برده اند پدر و مادرت تا فراهمش کنند! اما بعد دیدند نه دلشان خوب خنک نمی شود! بیایی بیرون؟! گفتند نه! با وثیقه هم نه! حالا هم که 15 سال زندانی ات می کنند! این را که خواندم برادرم آمد در نظرم! می دانی چرا؟ آخر تو متولد 14 تیر 64 هستی و برادرکم روز 12 تیر 64 به دنیا آمده است! حالا هردو بیست و پنج ساله اید و تو از بیست و چهار سالگی در زندانی و حکمت می گوید تا چهل سالگی باید بمانی آنجا! تازه اگر این پانزده سال دلشان را خنک کند! اگر نکند که نگهت می دارند تا جلای دلشان شوی! خوب، تو که حالا حالاها این را نخواهی خواند؛ اما جانکم، برادرکم، کاش گوش می کردی به حرفم و می رفتی تا به گناه آزادی خواهی بی رنگ و ریایت، بند به دست و پایت نزنند، کاش می رفتی که داغ دلم این همه شعله نکشد تا آسمان و دلم نخواهد اشک ها و مویه های بی پایان را، کاش ... کاش ... کاش ... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-281467477675586186?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/281467477675586186/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=281467477675586186&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/281467477675586186'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/281467477675586186'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='این پانزده سال زندانی که برایت بریده اند و دوخته اند، شاید دلشان را خنک کند! نه؟'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKxtwkL0rTI/AAAAAAAAANM/E3yYf0GvDro/s72-c/untitled.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-5255669178841448050</id><published>2010-09-27T16:37:00.005+03:30</published><updated>2010-09-27T16:58:19.070+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف دل'/><title type='text'>بی بهانه به ارمغانِ پاییزی ام؛ رفیق سعید آقام علی!</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCZDf9mZZI/AAAAAAAAAMk/jolB-d0fWEk/s1600/09-07-08_2017.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5521581428554753426" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 284px; CURSOR: hand; HEIGHT: 288px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCZDf9mZZI/AAAAAAAAAMk/jolB-d0fWEk/s400/09-07-08_2017.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گرد و خاکی نشسته بر بی بهانه که رُفتن و بردنش انگار کار من و کار امروز نیست! دلم هوایش را کرد و آمدم! دیدم هنوز هست! نمی دانم فیلتر هم شده یا نه! به هر حال هنوز هست! بی بهانه هست! برای نوشتن اینجا یا در سودای سیمرغ هرگزم بهانه لازم نشد! همین شد که حالا! آمدم و نوشتم! خوب! نوشتن تنها و تنها کاری است که بی اینکه کسی بیاموزدم آموختم! حالا هم آمده ام که از هفتم مهر هشتاد و هفت بنویسم باز هم بی بهانه بود که صدایم کرد! من نخواستم! بعد ِ مدت ها نوشتن یعنی کسی نمی آید که بخواندم! شاید همه از یاد برده باشند اینجا را و کسی نخواندش! خیلی هم مهم نیست! مهم نوشتن است و ماندن! آن هم این روزها! روزهایی سخت تر از دیروز، خیلی سخت تر، شاید فردا هم بیاید و بیایم و بنویسم که این روزها از دیروز که امروز است سخت تر است... شاید! نمی دانم! این هم خیلی مهم نیست! مهم بودن است و تداوم بودن و دست برنداشتن از سر ِ داشته هایمان و غوغا نکردن از دست نداشته ها! باز هم زیاده نوشتم، پس کوتاهش می کنم! هفت مهر هشتاد و هفت روزی بود که خزان تو را برایم آورد، قرار بود زودتر بیایی و من نمی دانستم، اگر می دانستم که همان زودترش چهار ماه پیشش زنگکی می زدم کوتاه و آب دهانی قورت می دادم از ترس خشمت که در این عکس که تنها عکسی بود به غیر از عکس کمپینی که می گفت رفیق سعید آقام علی را آزاد کنید! و انگار این تازه تر هم بود! باز صدها رحمت بر همان عکس قبلی که خنده ای هم داشت و سرخش کرده بودند و شده بود بسان عکس شهدای جنگ با عراق که حالا روی در و دیوار تهران است و زنگ که زدم می گفتم سلام، رفیق سعید آقام علی؟ با همان صدای شکسته و خشنت می گفتی بعله و من ادامه می دادم که امانتی پیش من داری و بیاورم؟ بعد به جای من تو می آمدی قزوین که خاطره ای بگذاری و بروی به همان گوشه ی خودت در یزد که تو آمدی و من در جا و بی درنگ خواستمت واگر همان خرداد می آمدی، آن وقت بهار بود که تو را برایم آورده بود که ندانستم و همین نادانی ام شد که خزان تو را آورد و حالا دو سال می گذرد و من به همین بهانه ی بی بهانه باز در بی بهانه نوشتم! هفتم مهر هشتاد و نه! هست و تو هستی و من هم! ارمغان خزانی ام! این جا بی بهانه و تو هستی من دیگر نمی نویسم بیست و نهمین خزان تنهایی ام و سی امین خزان تنهایی آمد! دو خزان می گذرد و من تنها نیستم ! بی بهانه دوستت داشته ام و دوستت دارم بسیار! بسیار هنوز...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-5255669178841448050?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/5255669178841448050/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=5255669178841448050&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/5255669178841448050'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/5255669178841448050'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='بی بهانه به ارمغانِ پاییزی ام؛ رفیق سعید آقام علی!'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCZDf9mZZI/AAAAAAAAAMk/jolB-d0fWEk/s72-c/09-07-08_2017.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-7722356813620965674</id><published>2009-09-04T21:45:00.003+04:30</published><updated>2009-09-04T22:12:16.967+04:30</updated><title type='text'>پیکره ی زنده ی شنی با دست های تو ...</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/SqFM7n1hp7I/AAAAAAAAAMQ/Bbp9cCrdrto/s1600-h/DAS.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5377664017246562226" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 266px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/SqFM7n1hp7I/AAAAAAAAAMQ/Bbp9cCrdrto/s400/DAS.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; فروردین 88 - ساحل خزر&lt;/span&gt; &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;رفیق سعید آقام علی               &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-7722356813620965674?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/7722356813620965674/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=7722356813620965674&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/7722356813620965674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/7722356813620965674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='پیکره ی زنده ی شنی با دست های تو ...'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/SqFM7n1hp7I/AAAAAAAAAMQ/Bbp9cCrdrto/s72-c/DAS.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-1145742137116546920</id><published>2009-03-04T22:14:00.001+03:30</published><updated>2009-03-04T22:16:48.443+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>به کلیه ی همه ی رفقا جهت فروش نیازمندیم !</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وثیقه ی فرهاد تعیین شد !&lt;br /&gt;بعد از یک و سال و اندی زندان !&lt;br /&gt;۳۸۰ میلیون تومن !&lt;br /&gt;راستی !&lt;br /&gt;ما چند تا کلیه بفروشیم می شه ۳۸۰ میلیون تومن ؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-1145742137116546920?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/1145742137116546920/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=1145742137116546920&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/1145742137116546920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/1145742137116546920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='به کلیه ی همه ی رفقا جهت فروش نیازمندیم !'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-2399323444653263470</id><published>2008-09-19T19:00:00.008+04:30</published><updated>2008-09-19T20:00:51.458+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>بیست و هشتمین خزان ِ تنهایی ام آمد ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/SNO66Nvi24I/AAAAAAAAAJA/aoZ5ocNjHAM/s1600-h/4q6f43b%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5247743500101016450" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/SNO66Nvi24I/AAAAAAAAAJA/aoZ5ocNjHAM/s400/4q6f43b%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آسمانش را گرفته تنگ در آغوش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باغ بی برگی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;روز و شب تنهاست با سکوت پک غمناکش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ساز او باران ، سرودش باد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;جامه اش شولای عریانی ست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ور جز اینش جامه ای باید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بافته بس شعله ی زر تا پودش باد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;یا نمی خواهد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باغبان و رهگذاری نیست &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باغ نومیدان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چشم در راه بهاری نیست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گرز چشمش پرتو گرمی نمی تابد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ور به رویش برگ لبخندی نمی روید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;پست خاک می گوید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;باغ بی برگی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;خنده اش خونی ست اشک آمیز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;پادشاه فصل ها ، پاییز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;* امروز دو روز مانده به آمدنت ! آفتاب و مهتابِ حسین علیزاده همدم روزهای آخرِ تابستان است و گردشم میان کتاب های کتابفروشی مولانا ... نمی دانم ! می گویند اشراق ... باشد ! اشراق . آمدنی شدی رفیق . پاییز تو را می گویم ... فکر می کنم شاید این خزان برایم ارمغانی بیاورد جز انسان های هست و جز نامردمی ... شاید ! اما نه ! نه ! من همیشه تنهایم و این هم بیست و هشتمین خزانِ تنهایی من است که از راه آمده ... به عبث می پایم اگر اندیشه کنم که این پاییز تنها نخواهم بود همراه آدمیانی که ... به عبث ! پس خوش آمدی ! خزان ... خزانِ تنهایی ام ... خوش آمدی و سخت عزیز می دارمت .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-2399323444653263470?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/2399323444653263470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=2399323444653263470&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/2399323444653263470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/2399323444653263470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2008/09/blog-post_19.html' title='بیست و هشتمین خزان ِ تنهایی ام آمد ...'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/SNO66Nvi24I/AAAAAAAAAJA/aoZ5ocNjHAM/s72-c/4q6f43b%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-5111562654184759849</id><published>2008-08-02T00:46:00.004+04:30</published><updated>2008-08-02T00:55:58.436+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>فاصله دلیل جدایی نیست ...</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SJNwpMFd8_I/AAAAAAAAAH8/u-_ATM2pEqo/s1600-h/39-medium-Woman_with_Dove,_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5229647445228385266" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SJNwpMFd8_I/AAAAAAAAAH8/u-_ATM2pEqo/s400/39-medium-Woman_with_Dove,_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;یادت هست ؟ این را برایم نوشتی ! حالا من دلتنگم سخت برای کودک درونت و برای خودِ خودِ خودت ! کجایی تو ؟ آخ ! من همان زنم ... مگر نه ؟ تا آمدنت ... &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;" ای زن من به سختی می تونم بيان کنم&lt;br /&gt;احساس در هم آميخته ام در لحظات سبک سری وبی فکری را&lt;br /&gt;با همه اينها من مديون توام برای هميشه&lt;br /&gt;ای زن من تلاش خواهم کرد که بيان کنم&lt;br /&gt;احساس درونی ام و سپاسگزای ام&lt;br /&gt;برای به نمايش گذاشتن من و معنای موفقيت را&lt;br /&gt;آه باشه آه باشه&lt;br /&gt;آه باشه آه باشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای زن من می دونم که تو درک می کنی کودک درون من را&lt;br /&gt;ای زن در آغوشم بکش ، جايی نزديک به قلبت&lt;br /&gt;لطفان به ياد داشته باش که زندگی ام در دستان توست&lt;br /&gt;ببين که فاصله ها نميتونه جدا کنه ما رو از همديگه&lt;br /&gt;با همه اينها ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; "&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از ...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-5111562654184759849?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/5111562654184759849/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=5111562654184759849&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/5111562654184759849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/5111562654184759849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='فاصله دلیل جدایی نیست ...'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SJNwpMFd8_I/AAAAAAAAAH8/u-_ATM2pEqo/s72-c/39-medium-Woman_with_Dove,_.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-3820020444125263443</id><published>2008-06-14T13:37:00.006+04:30</published><updated>2008-06-14T14:05:06.600+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>خوشه های خشم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SFOODunkWYI/AAAAAAAAAHs/8IUiIAXxsTs/s1600-h/imagesCAFXBD63.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5211665388502538626" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SFOODunkWYI/AAAAAAAAAHs/8IUiIAXxsTs/s400/imagesCAFXBD63.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;حرف که می زنم ! انگار هیچ نگفته ام ؛ خشم شده ام سراپا و همه مان شده ایم خوشه های خشم ! نگاه که می کنم ! انگار ندیده ام ؛ خون ، پرده کشیده بر چشمانم ، دست که می برم ، بر کاغذ ! مچاله می شود در مشتم ، بی اختیار ! کاغذ و قلم به کارم نمی آید ، این روزها ! خشم شده ام سراپا ! خوشه های خشم ! ارتش سرخ کجاست ؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#333333;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-3820020444125263443?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/3820020444125263443/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=3820020444125263443&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/3820020444125263443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/3820020444125263443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='خوشه های خشم'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SFOODunkWYI/AAAAAAAAAHs/8IUiIAXxsTs/s72-c/imagesCAFXBD63.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-3003038866594185346</id><published>2008-03-10T22:43:00.008+03:30</published><updated>2008-03-11T11:05:13.739+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>تیک تیک تیک تاک ...</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R9WmzEl3v6I/AAAAAAAAAGg/fSMDHJNiNKY/s1600-h/cf0b%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5176226743068376994" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R9WmzEl3v6I/AAAAAAAAAGg/fSMDHJNiNKY/s400/cf0b%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;تو خوابیدی و من خواستم که بیدار بمانم ... بیدار بمانم و به سان همیشه بنویسم . اما ... باز در آغاز نوشتن قلم را گم کردم . نمی دانم ... شاید من او را گم نکردم ٬ او مرا گم کرد ... آری ! او ! قلم من ٬ جان دارد ٬ وقتی می دود بر روی کاغذ ٬ جان می دهد به کاغذ و به من ٬ به همه ی آنچه که در اطراف من است ٬ پس ٬ قلم را ! قلمم را ! او ٬ خطاب می کنم ! آری ! شاید او مرا گم کرده باشد ٬ تا به دست نگیرمش و ننویسم و شیره ی جانش را نکشم ٬ به پای هوس بازی های خودم ... می یابمش و در دست می گیرمش ٬ در دست گرمم که از گرمای دست تو گرم شده است ٬ اینجا که من هستم ٬ آنجا تو خوابی ! خوابی و من در انتظار بیداریت ٬ دلم برای بیداریت تنگ است ٬ برای حرف های بیخودی که می زنیم و اینکه هیچ کار مهمی نمی کنیم و همین که هیچ نمی کنیم مهم است ... گوشی ات زنگ می خورد ٬ ساکتش می کنم ٬ بیدار نشوی ٬ با آنکه بیشتر دوست دارم ٬ گوشی را بهانه کنم ٬ بیایم ٬ تکانت دهم و بگویم بیدار شو ! گوشی ات زنگ می خورد ! اما نه ... تو خوابی و من چند صفحه ای از کتاب کورتاسار را خواندم که بارها خوانده بودمش و باز لذت بردم از نزدیکی تو و بودنت و از خواندن کتابی که هدیه گرفته بودی ... صدای تیک تیک دو ساعت که یکی وقت تهران پر دود را نشان می دهد و دیگری شهری پردود تر آزارم نمی دهد و لیوان نیمه پر آبمیوه تشنه ترم نمی کند ... دوست تر می دارم ساکت بمانم تا تو آرام گیری ... آرامش را دوست دارم و باور می کنم که با تو آرامم ... فکر که می کنم ٬ می بینم خیلی هم بد نیست ... کسی را مدت ها بشناسی ٬ بی آنکه بدانی اش و بی مقدمه بدانی اش ٬ سعی می کنم بیشتر و بیشتر بدانمت ... صدای نفس هایت می آید ٬ کاش ! بیدار شده باشی ٬ اما نه ! شاید از این پهلو به آن پهلو شده باشی آه ! آری ! نمی دانم چرا ! اما دلم اینجا کمی آرام گرفته است ٬ باور کن اینجا توانستم ٬ دو بار نفس عمیق بکشم ٬ کاش می شد ٬ سیگاری می گیراندم ٬ اما دود سیگار تو را خواهد آزرد ٬ پس ساکت می نشینم ٬ می نویسم و سیگار نمی کشم ... کمی بعد باید بروم ... فکر کردم صدایم کردی : پری ! اما ! نه ! باز خاموش شدی و خانه شد تیک تیک تیک تاک ... نزدیک رفتن شده ٬ ظرفی از میوه جلوی پایم نگاه می کند مرا و من بی میلم به همه چیز ٬ رخوتی سخت تنم را فراگرفته ... کاش از کنار تو بر نمی خاستم ٬ اما ساکن ماندن را تاب نمی آورم در کنارت ... وسوسه ی سیگار رهایم نمی کند ... به دنبال زیر سیگاری می روم و نمی یابم ... پنجره را باز می کنم برای تکاندن سیگار ... خانه ای آن روبرو ٬ بزرگ و قدیمی رخ می نمایاند ... مخروبه ... نه ! متروکه ... و چند کبوتر نشسته بر پنجره ها ی خانه ی خالی ... چقدر از دیدن خانه ای که انسانی در آن نیست آرام می شوم ... آنجا ... روی پیاده روی باریک خیابان کسی برای کبوتر ها گندم ریخته ...اگر بیدار بودی با خنده می گفتی : پری ! کار کی می تونه باشه ٬ این وقت روز ؟ اما تو هنوز خوابی ... دود سیگار را بیرون می دهم و کبوتر ها خیره نگاهم می کنند ! نه ! من فکر می کنم که نگاهم می کنند ... کم کم باید بروم ... سیگار را بیرون می اندازم ... ایستاده ام در آشپزخانه ... گرد و غبار خبر می دهد که در این خانه و در این آشپزخانه زنی نیست ... مصمم می شوم ... چند روز دیگر بیایم و خانه تکانی کنم ... راستی در خانه ات دمپایی نداری ... یادم باشد چند تایی برایت بیاورم ... حرف زیاد دارم ٬ اما تو خوابی ... نه ! باور کن خوابیدنت مرا آزار نمی دهد ... آرام می شوم از آرام ماندنت ...دوستت دارم به خاطر همین تفاوتت و دوری ات از هر آنچه دیگرانند ... آرام می شوم با تو دور از همه ی قید و بند ها و غرض ورزی ها و توقع ها ... کاش می شد ٬ آرامش همیشگی داشتم ... ابدی ... دنیای بهتر ... با مرگ ! آه ! زنان همسایه قال می کنند ! نمی دانم چرا نمی توانم بفهمم این زنان همسایه ٬ چگونه این همه با اشتیاق حرف می زنند از روزمرگی هاشان و من و تو لاجرم به سکوت آموخته شده ایم ... می روم ... دستی به موهای پریشانم بکشم و این تن سنگین را به نزدیکی ات بکشانم و آرام صدایت کنم ... بیدار شو ٬ می خواهم بروم ... صدایم را صاف می کنم ٬ ساعت می پرد توی حرفم ... تیک تیک تیک تاک ...پس ٬ بی صدا لباس می پوشم ... عصر که نوشته ام را نشانت دهم ٬ با تعجب خواهی پرسید : پری ! این را کی نوشتی ؟ لبخندی می نشانم بر لب وآرام می روم ... تو هنوز خوابی ...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-3003038866594185346?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/3003038866594185346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=3003038866594185346&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/3003038866594185346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/3003038866594185346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2008/03/blog-post_10.html' title='تیک تیک تیک تاک ...'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R9WmzEl3v6I/AAAAAAAAAGg/fSMDHJNiNKY/s72-c/cf0b%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-9078917140349472264</id><published>2008-03-04T22:44:00.009+03:30</published><updated>2008-03-04T23:11:12.731+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف دل'/><title type='text'>به امید آنکه بخوانی و ...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R82irhxQ4SI/AAAAAAAAAGY/rP4-hyi4_Vg/s1600-h/436282%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5173970415601639714" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R82irhxQ4SI/AAAAAAAAAGY/rP4-hyi4_Vg/s400/436282%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;می نویسم ٬ چه ٬ می دانم اینها را می خوانی ! هر کجا که باشی ٬ می خوانی اینها را ٬ می خوانی و می خندی ٬ خنده ای بر لب هایت می نشانی برای آرامش دادن به من ! اما ! من ! می دانم خون است دلت ! سرخ تر از سرخ است دلت ! سرخ تر از شفق خورشید ! می دانم می خوانی و می گویی : ناراحت نباش ! می گذرد ! این روزها و این مشکلات هم ! می گذرد ! نگران نباش ! اما ! من ! مگر می توانم !؟ تو دوری و تو تنهایی ! کم نیست ! هم دوری ! هم تنهایی ! میان آدمیانی که نزدیک می دانند خود را ! اما ! نیستند ! دشمن تر از دشمنان قسم خورده اند بر ما ! می دانم پاسخت چیست ، خواهی گفت : صبور باش ! تحمل کن ! سر میاد زمستون ! گلایه مکن ! به مراد خواهد شد همه چیز ! گلایه نمی کنم ! نه از دوری تو ! نه از تنهایی تو و نه از دلتنگی برای تو! گلایه نمی کنم ! من هم مانند تو بر این باورم که وطن بی معناست ! وطن من و تو آن جایی که است که "آزادی" ٬ "برابری" ٬ و "عشق" خانه کرده باشد ٬ آنجا که "سوسیالیسم" ٬"دموکراسی" و "عرفان "دست به دست هم داده اند ٬ تا وطن بسازند ٬ مثالشان را نیک می دانیم ٬ هم من ٬ هم تو ٬ در غرب ٬ مارکس (برابری) ٬ سارتر (آزادی) و برگسون(عرفان) و در شرق ٬ مزدک (برابری) ٬بودا (آزادی) و حلاج (عرفان) ٬ ایده آل های والای انسان امروز و رنج توده ی محروم جهان را می سازند. چه یک نفس گفتم همه را ! بی وقفه گفتم تا اعتراض نکنی ! اما ! تو زیرک تر از آنی که من بگویم و نفهمی ! چهره در هم نکش ! می دانم ! می خواهی بگویی ! عرفان !!! عرفان به چه کارمان می آید ؟ نه !؟ همین را می خواستی بگویی ؟ می دانم !می شناسمت ! خوب می شناسمت ! فاصله ها هم حتی نمی توانند مانع از شناخت همه ی خوبی هایت شوند ٬چه ٬ یکسر همه خوبی تو ! اما! نه ! نخواه که عرفان را حذف کنم ! حیف می شود اگر نباشد و نتوانیم عاشقی کنیم ! بگذار عاشقی کنیم ! آخر ! عاشق نباشیم ٬ دلتنگ نمی شویم! دلتنگ نشویم ٬تنها می مانیم ! تنها بمانیم می شویم همین که هستیم ! نخواه همین بمانیم که هستیم ! که تنهایی رنج کوچکی نیست ! می خواهم که تنها نباشم ! می خواهم که تنها نباشیم !پس عرفان را هم به بازی راه بده ! تا اگر روزی ٬ توانستیم باشیم و بمانیم در کنارهم ٬ عاشق شویم و عاشق بمانیم ٬ با همه ی این ها ٬ با همه ی بی وطنی مان ٬ دوری و تنهایی ات ! مرا می آزارد ٬ تنها دل تسلایم این است که گرچه دوری ! اما ! آزادی ! و همین خوش ترین بشارت هاست بر من که می توانی آزاد زندگی کنی ! با همه ی این ها سخت است دوری ات و تنهایی ات ! آنقدر که گاه بغضی تلخ گلویم را می فشارد تا بگویم بس است ! بس کن ! برای نان گرسنه از نان خود ٬ برای آزادی مردم ٬ اسارت خویش ٬ را به جان نخر ٬ برای برخورداری محرومان ٬ محرومیت خویش را تحمل نکن و برای راحت خلق ٬ رنج خویش را استقبال نکن ! بس است دیگر ! دمی بیاسای ! می دانی که همه خوابیده اند ! افسون شده اند و خوابیده اند ! آن ها که بیدارند در حال فرارند ٬ این خفته های افسون شده را بیدار نکن ٬ وادارشان نکن که بایستند ٬ آن فراری ها را بر نگردان ٬ وادارشان نساز که بمانند ٬ این کارها آسان نیست ٬ بر تو شکی ندارم ! می دانم که می توانی ٬ می خواهم که نخواهی ! هیچ کس صدایت را ٬ نوایت را پاسخ نخواهد داد... تنها می مانی در این رستاخیز بی رحم ! بگذر و بیاسای ٬ این ها را هر روز می خواهم که بگویم ٬ که بگذر از همه و بگذارشان به حال خود بمانند ! مرا دریاب ! که سخت به بودنت و به داشتنت عشق دارم و این نه عادت است و نه نیاز ! که همه یک سر و یک جا عشق به بودن تو است ٬ به سلامت بودنت ! می خواهم بگویم این ها را ٬ اما نمی توانم !نمی توانم ٬ شوقت را٬ اراده ات را ٬ اصرارت را و صداقتت  را که می بینم ٬ خاموش می شوم ! اما ! این روزها که سخت تر می گذرد بر تو ٬ رنج من هم بیش می شود ٬ این روزها  که می دانم  بد می گذرد بر تن خسته  و رنج کشیده ات ٬ این روز ها که دیگر حتی  نمی توانم از این  فاصله  چشمان  زیبایت  که  خسته تر  از همیشه اند را ببینم  و دلخوش  کنم به  این دیدارهای  مجازی  به واسطه ی روزنی  کوچک  که  نه می تواند  بگوید  چه  می گذرد  بر تو و  نه می تواند  نزدیکمان کند به هم ٬زبان به شکوه گشوده ام که بس است دیگر...به جای همه کمی به فکر من باش و به فکر خودت ! اما ٬ نیستی که این ها را هم حتی بگویم ٬ غر بزنم و با لبخندی آرامم کنی به صبر...حالا دلخوشم به اینکه اگر بیایم همه ی این دوری ها پایان می گیرد ٬ فارغ از همه ی سختی هایش ٬ می آیم و می مانم ٬ در کنارت ٬ می آیم و تا همیشه می مانم ! کاش باور کنی که هیچ و هیچ ارزش لحظه ای رنج تو را ندارد ٬ کاش باور کنی که آنچه باید  باشد و نیست  تا پاسخی شود  برای مرارت های  دمادمت ٬ تنها خود آگاهی است که مردمان بی بهره اند از آن و بر آنند تا بمانند در  این جهل دمادم ...بگذار بمانند ٬ بگذر و بیاسای ٬ تا این دلهر ها و دلواپسی های همیشه ام اندکی کم شود ! جز تو مگر که را دارم!!!&lt;br /&gt;پی نوشت : خرده نگیرید بر من که زیاده نوشتم ٬ آنان که می دانند ٬ آگاهند این روزها چه می گذرد بر ما و بر من از بی خبری اش! پی نوشت تر : هم چنان ٬ لب تر کنی ٬ رفیقتم ٬ کافیه با ما سر کنی&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-9078917140349472264?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/9078917140349472264/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=9078917140349472264&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/9078917140349472264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/9078917140349472264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='به امید آنکه بخوانی و ...'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R82irhxQ4SI/AAAAAAAAAGY/rP4-hyi4_Vg/s72-c/436282%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-5565608678537851576</id><published>2008-02-10T09:57:00.010+03:30</published><updated>2008-04-14T00:57:26.205+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>ریه هایم را در مه ٬ از یاد تو پر کردم ٬ تا از یاد برده باشم تو را !</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SAJqJMl0mCI/AAAAAAAAAHU/zFXGWH3iRL4/s1600-h/12986%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5188826426915461154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 275px; CURSOR: hand; HEIGHT: 302px; TEXT-ALIGN: center" height="341" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SAJqJMl0mCI/AAAAAAAAAHU/zFXGWH3iRL4/s400/12986%5B1%5D.jpg" width="275" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;- &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مه ٬ خوشبختی بزرگی بود برای دیده نشدن و ادامه دادن راه ! برای همین پنهان ماندن ٬ صبح زود از خانه بیرون زده بودم ٬ نفس عمیقی کشیدم و قدم هایم را تند کردم ٬ خنده ام گرفت ٬ با این عجله کجا می رفتم ؟ فکر کردم : مهم نیست ! فقط می روم ! فکر کردم و شانه هایم را بالا انداختم که نشان داده باشم ٬ بی تفاوتم ! دلم می خواست سیگاری می گیراندم ٬ اما نمی شود ! خیابان های این شهر ٬ حتی در مه هم پر از دیدگان ملامت گر است ! حال اینکه ٬ چه را و که را و از چه روی و با چه تشخیصی و اصلا با چه اجازه ای ملامت می کنند ٬ حرف هایی است که اینان ٬ اصلا به آن فکر نمی کنند ! بس است ٬ بیشتر بیندیشم می شوم مانند آنان ! ملامت گر !!! می گذرم ٬ این خیابان ! چه آشناست ؟ نه ! آشنایی نمی خواهم ! می گذرم ! مه را با آغوشی باز استقبال می کنم ! دست را در جیب فرو تر می برم ٬ سردترم می شود ! اما ٬ اهمیتی نمی دهم ! دوست دارم مه را بشکافم و بروم ! باز سودای سیگار به سراغم آمد ! سودای سیگار و سودای تو ! از خانه بیرون آمده ام که به تو نیندیشم ! تو را نبینم ! تو را ندانم ! بس است ! باز هم تو ! برو بیرون از ذهن خسته ام ! ذهن درمانده ام ! چرا آرام نمی گیرد این مغز پیچ در پیچ من ؟ کاش می شد خستگی مغز را در کرد ! می شد مغز را بیرون آورد ٬ ماساژش داد ٬ مشت و مال و خستگی اش که در رفت ٬ بگذاری اش سر جایش ! خنده دار است ٬ اما کاش می شد ٬ لذتی از این فکر پیدا کردم که انگار می شود ! نه ! نمی شود ٬ مغز تا مرگ ٬ تا آزادی باید رنج بکشد و آرام نگیرد ! می گذرم ! در خود فرو تر می روم ! این کار را که می کنم حس می کنم علی شریعتی همین نزدیکی هاست ٬ با پالتویی تیره و سیگار بر لب ! آموخته هایم از او بسیار است ٬ ابتدا از سوسیالیسم او همه را به من آموخت ٬ تا پس از او به این رسیدم که خدا کنار کوره ، در میان کارخانه ایستاده است و دست های پر فتوتش به شوکت بلوغ شهر می دمد . اما ٬ شریعتی ٬ دین مدارم نکرد ٬ مذهب گریزم مانند همیشه ٬ باز هم سیگار !!! از آغاز راه انگار کسی همراهم بیرون آمد از خانه ! می دانم کیست ! صادق است ٬ ۲۰ سال است که همه جا با من است و درد هایم ٬ خوره های وجودم را با من دوره می کند ! آن سوتر مردی ایستاده است ٬ نگاهم می کند ٬ نه ! نمی بینم ! مه است ! مرد است اما ٬ حالم بد می شود از تکرار این واژه ! مرد ! مرد را که می شنوم دلم داش آکل می خواهد و جز او هیچ کس ! به سیگار فکر نمی کنم ! اما ٬ تکرار مرد تو را به یادم آورد ٬ کاش این نام را از تو بگیرند ٬ کاش این نام را از همه ی مرد های این روزها بگیرند ٬ دلم برای پدر بزرگم تنگ تر می شود ٬ مرد من بود با همه ی وجود اسطوره ایش ! کاش زنده بود ! نه ! همان بهتر که مرد ٬ زنده بودن برایش سخت بود با بیماری و مردانگی ! مرد ها این روزها در سلامت هم که باشند بیمارند و دور از مردانگی ! یکی را می خواهند که مردشان باشد ! هه ! مردشان ! همان به ! که مرد ! بیمار بود و طاقت خواری نداشت ! از مردهای این روزها دور بود که خواری ٬ اولین خصوصیتشان است و چه لذت می برند از نامردی شان ! هوا سردتر شده ! اما تا پایان این خیابان خواهم رفت ! خون در رگ هایم می جوشد ٬ بیچاره ٬ زنانی که باید مردی داشته باشند تا بتوانند زندگی کنند و محتاج تکیه بر مردانند تا گذران کنند روز ها ! سرخوش می شوم از یاد آوری این که من می توانم خودم را اداره کنم و برای حتی سیر شدن شکمم ٬ نیازی به این گرگ ها ندارم که درکشان از زندگی نسبت مستقیم با آلتشان دارد ٬ جالب این که نماد مردانگی شان هم همین آلت شان است که اگر نباشد ٬ نمی توان فهمید مردند یا نه ٬ تا نبینی ٬ جنسیتشان تعیین نمی شود ! اه ! چه می گویم ؟ آمده بودم که به این ها فکر نکنم ! به پایان خیابان نزدیک می شوم ٬ اما ٬ حتی یک لحظه را بی فکر سر نکرده ام ٬ پس آمده ام چه کنم ؟ آهان ! به تو فکر نکنم ! باشد ٬ نمی کنم ٬ هه ! شانه هایم را به هم نزدیک می کنم ! آخر با تو چه کنم ؟ نمی دانم ! اما ٬ این هوا سیگار را فریاد می کشد ٬ برمی گردم به خانه ٬ آنجا هیچ هم نتوانم ٬ سیگاری خواهم گیراند و همه ی خشمم را بر سر آن بیچاره با پک های محکمم ٬ خالی خواهم کرد ٬ آنجا دیگر چشمی با تعجب و هرزگی نگاهم نمی کند که یک زن !!! سیگار می کشد ٬ فقط زن همسایه ٬ که خود را آدم ترین آدم می داند و نمی گویم که ماهیتش چیست تا مانند او نشوم ٬ به بقیه همسایه ها می گوید ٬ پریسا در خانه اش سیگار می کشد و این کشف پیروزمندانه اش را دهان به دهان به گوش شهر می رساند . هواخوری بس است ٬ ریه هایم از هوای مه آلود پاک پر شد ٬ حالا ریه هایم دود سیگار می خواهند ! به خانه می روم تا سیگاری بگیرانم ٬تو را ببینم ! هر چند دردم تازه می شود از دوری ات و دلهره ام بیشتر و با شنیدن صدای هرماشینی با خود می گویم ٬ خودشانند ٬ آمده اند به سراغم آدم هایی با ریش هایی بلند ! اما در خانه به تو نزدیک ترم و دور ترم از شهر و آدمیان بی مهرش ! پس می روم ! کلید را که می چرخانم در قفل ٬ به یاد می آورم که چه قدر از این شهر بیزارم ٬ نفسم را که می سپارم به سیگار ٬ باز با خود می گویم ٬ اگر حتی یک روز از عمرم مانده باشد ٬ از این شهر می روم ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پسا نوشت : تو اگر می دانستی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;که چه زخمی دارد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;خنجر از دست عزیزان خوردن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;از من خسته نمی پرسیدی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;آه ! ای زن ! چرا تنهایی ؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-5565608678537851576?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/5565608678537851576/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=5565608678537851576&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/5565608678537851576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/5565608678537851576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2008/02/blog-post_10.html' title='ریه هایم را در مه ٬ از یاد تو پر کردم ٬ تا از یاد برده باشم تو را !'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SAJqJMl0mCI/AAAAAAAAAHU/zFXGWH3iRL4/s72-c/12986%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-1267978561956543705</id><published>2008-02-06T00:39:00.005+03:30</published><updated>2008-04-14T00:55:02.053+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف دل'/><title type='text'>می نویسم که بدانی دیگر دل با تو نیست ٬ من رفته ام !</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SAJrhsl0mDI/AAAAAAAAAHc/3UKXwzwmjgw/s1600-h/11b80c7ff81d1c92fe2ebbd4092efcb8f7605aad348cc8698fdbd8a00d1afd9c5d577405833c59bfd15434ce521a7f231a64c1dcac65e74a28a6a9a9f6669ab1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5188827947333883954" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SAJrhsl0mDI/AAAAAAAAAHc/3UKXwzwmjgw/s400/11b80c7ff81d1c92fe2ebbd4092efcb8f7605aad348cc8698fdbd8a00d1afd9c5d577405833c59bfd15434ce521a7f231a64c1dcac65e74a28a6a9a9f6669ab1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;این روزها که می گذرد و هنری ندارد جز گذشتن و کاری از از پیش نمی برد جز گذشتن و رک بگویم عرضه ای ندارد جز گذشتن و البته همان بهتر که می گذرد و نمی ماند تا به لجن زاری ٬ لجن زار تر از این که هست بدل نشود ٬ روزهای سیاهی است و زشتی ! روزهای آزار و رنج ! روزهای پلیدی و نابودی ... در رنجم از گذراندن این روزها و گاه می گویم کاش روزها کمی جوانمرد بودند و وقتی می بینند که این همه تلخم ٬ تلخ ترم نکنند ! اما حیف که روزها هم این روزها به سان آدمیان قدرت درک ندارند و هرچه می توانند می تازانند بر من ! آوخ ! که دلم می گیرد ٬ دلم می سوزد ٬ دلم سیاه می شود برای طبیعت ! سال ها و قرن هاست که در پی به دست آوردن دل آدمیان فصل به فصل و روز به روز رنگ می بازد ٬ شاداب می شود ٬ سفید می شود ٬ زرد می شود ٬ سرخ می شود و سبز ... غافل از اینکه آدمیان ٬ سیاه دل و زشت دل می گذرند از کنار همه ی تلاش ستودنی طبیعت ! آری ! از روزها می گفتم ٬ روزهای نگرانی ٬ سیاهی و آشفتگی ! من چه سخت بوده ام همه ی این روز ها را که ساکت ماندم و دم بر نیاوردم ٬ همه ی بدی هایش را ! اما ! طاقتم طاق شده است ! می خواهم بگویم که یکی از این روزها چه گذشت بر من و بر دلم ! همین نزدیکی ها ! یکی از همین روزها ! یکی از همین آدم ها ! دلم را آنقدر بد به درد آورد ٬ که دلم شکست ٬ ریخت و من با عجله از کنار دلم گذشتم و به روی خودم و دلم نیاوردم که شکسته است و خرده هایش بر زمین افتاده ! گذشتم ! چه ٬ زمانی برای خودم نداشتم به سان همیشه ! زمانی نداشتم برای مویه ٬ گلایه و حتی گریه ! برای یافتن چرایش هم وقت نداشتم ! هرچند می دانم ٬ اگر سال ها هم جستجو کنم ٬ جز نادانی آدمیان ٬ این روزها ٬ هیچ دلیلی نمی یابم ... آری ! آنقدر سخت دلم شکست که ... در این بی مجالی و اندک زمانی ٬ فقط این چند خط را برایت می نویسم که بیایی و بخوانی ٬ ناگفته هایم را ٬ آنوقت که دل شکسته ام درست همان جایی بود که تو ایستاده بودی و من با شتاب دستی بر موهایم کشیدم تا مرتبشان کرده باشم و راه سفر پیش گیرم ! انگار که دل شکسته ام آنجا نمانده است ! گذشتم ٬ یادت هست ؟ یادت هست که چه بد کردی ؟ هر چند نیک می دانم ٬آنقدر سیاه و زشت هستی که در باورت نیست بد کرده ای ! باشد ٬ باز هم نفهم ٬ یا بفهم و شانه هایت را بالا بینداز ! حرفی نیست ! فقط ! فقط بدان که ... بدان که تو ! تو ! آخرین ٬ آخرین و آخرین آدم از این آدمیان در این روزها بوده ای که دل خوش بودم به آدم بودنت ! و به آدم ماندنت ! به بودنت و به ماندنت ! حال که نبوده ای ! هیچ نبوده ای ٬ هیچ ٬ هیچ ٬ هیچ ٬ جز سیاهی و دروغ و ... هیچ هم نبوده ای حتی! می مانم اما بدان که رفته ام ٬ ماندنم از سر بی مرگی است ! بدان که نمانده ام و فقط ادای ماندن است این روزها ٬ آنهم برای نشکستنم ! چه حیف که تو هم نبودی ٬ باشد ٬تو هم ارزانی همه ی آدمیان ٬ این روزها ! بمان با همه ی این سیاه مردمان ناپاک و لایق می دانم تو را بر آنها و آنها را بر تو ! آی ! شما ! همه نارفیقان ! ارزانی هم باشید که لایق همید و دیگر هیچ !آی ! رفیق ! دل خوش دار که می روم ...تنها می مانی با دلت ٬ آی ! تو ! سیاه به رنگ دلت ! آی تو !صاحب یک دو روزه ی دل سپیدم !خاکستر مانده از من با دلت ٬این من نیست که مانده ٬من رفته ام ٬ دلم را باز پس ده که می روم ! آی ! با توام ٬ رفیق ... رفیق ... من رفته ام ...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;پی نوشت : این روز ها ، بغضی تلخ گلویم را می گیرد ، از شنیدن و نوشتن و دیدن " لب تر کنی رفیقتم ، کافیه با ما سر کنی " !&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-1267978561956543705?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/1267978561956543705/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=1267978561956543705&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/1267978561956543705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/1267978561956543705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='می نویسم که بدانی دیگر دل با تو نیست ٬ من رفته ام !'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_MqVJU6dwm00/SAJrhsl0mDI/AAAAAAAAAHc/3UKXwzwmjgw/s72-c/11b80c7ff81d1c92fe2ebbd4092efcb8f7605aad348cc8698fdbd8a00d1afd9c5d577405833c59bfd15434ce521a7f231a64c1dcac65e74a28a6a9a9f6669ab1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-7146148900391536658</id><published>2007-11-26T14:16:00.003+03:30</published><updated>2008-03-06T11:05:27.338+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز نوشت'/><title type='text'>معلم می مانم !</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7bF39h9cCI/AAAAAAAAAFI/is05qBiQLA4/s1600-h/PLUS0073%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5167535187654701090" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7bF39h9cCI/AAAAAAAAAFI/is05qBiQLA4/s400/PLUS0073%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;هر چه بیشتر می اندیشم ، راسخ تر می شوم بر این باور که حرفه ام زیباترین کاری است که می توان در طول &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;عمر انجام داد ، آنقدر &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;لذت بخش است که در وصف آن عاجز می ماند قلم ! تجربه ی شیرینی است که مزه مزه نکردنش تا به حال اشتباهی بزرگ بوده است از سوی من که هرچه به دنبال علتی می گردم برای توجیه این کوتاهی ، پاسخی نمی یابم مگر "خودخواهی" وجز خودخواهی هیچ ! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آری ! سخن از معلمی می گویم ! که زیباست ! که لذت بخش است ! که شیرین است و بی بهانه ! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;معلمی به معنای واقعی را مدتی بیش نیست که تجربه می کنم ! درس دادن به بچه ها ! به کودکانی که ساده و معصوم چشم می دوزند در چشم من و منتظر می مانند برای آموختنی بی بهانه... مهربان و بی ریا دست در دستم می گذارند تا بیاموزمشان هر آنچه می دانم و چه بی غرض و بی دروغ هر روز عاشق تر می شوند مرا ! پیش از این هم معلم بوده ام ! اما نه معلم کودکان که به واقع بزرگ ترانند در مدرسه ی مهر و صفا ... می خواهم ساده از صمیمیتشان بنویسم ! آنچنان که اگر خودشان هم بخواننداین نوشته را بفهمند و بگویند : "خانوم ! از ما نوشته ای ؟؟ با شیطنت نگاهم کنند وریز و بی صدا بخندند ! امروز یکی شان در ساعت نقاشی مرا کشید ! بی آنکه از او خواسته باشم ! آنقدر زیبا کشید مرا که خنده ام گرفت : که من اینهمه زیبایم ؟ چاقی ام را به طور معجزه آسایی دلنشین کشید و خندید و گفت : خانوم ! هیچوقت مثل مامان من لاغر نشوید ! به خودش نگویید اما خیلی زشت است ! خوش به حال سامان که مامانش چاق و خوشگل است و من خندیدم از این تعبیر کودکانه و آنقدر خندیدم که اشک هایم سرازیر شد ! کاش این بچه را بعضی از دوستانم که دمادم به چاقی ام ایراد می گیرند ، می دیدند تا بگویم بهشان که حرف راست را از بچه بشنوید که می گوید من خوشگلم ! دوستشان دارم ، بیش از آنچه در تصورم بود و مهرم بر آنان که با مشکلاتی خاص دست و پنجه نرم می کنند بیشتر است و بیشتر دوستشان دارم ! فرزاد مشکل شنوایی دارد و گاه بار ها کلمه ای را برایش تکرار می کنم تا از لب خوانی دست بردارد و سعی کند بفهمد و بنویسد ! سجاد را که دستانش آنقدر قدرت ندارد و برای نوشتن یک پاراگراف مدت زیادی از من وقت می برد ، محمدرضا را که انرژی ناتمامی دارد برای شیطنت که لاجرم تمرکزش را می گیرد و همیشه ناچارم در آغوش گیرمش و پس از نثار بوسه های فراوان سعی کنم نگاهش را به نگاهم متوجه سازم ! رامین را که شیوه ی دوستی را بلد نیست و بچه ها دیوانه اش می نامند ولی میدانم سراسر وجودش از مهری پاک آکنده است و تنها گناهش این است که راه مهرورزی را نمی داند ... این روزها دیرترآپ می کنم چرا که همه ی وقتم را با بچه هایم و برای آنها که دوست تر می دارمشان عصر ها هم ساعتی را اختصاص می دهم برای جبران مشکلاتشان و شب ها هم پس از پرداختن به کار های همیشگی همه ی وقت مانده ام &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;متعلق به دوستی دور است که نزدیک می شوم هر روز بیش از روز پیش به او به واسطه ی مهر سرشارش به من !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;پسا نوشت : هم چنان لب تر کنی رفیقتم ! کافیه با من سر کنی !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;پسا نوشت تر:من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ! بیا بی ره توشه قدم در راه بی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;برگشت بگذاریم و هیچ ! دیگر هیچ !حتی هیچ ! هیچ نبینیم !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-7146148900391536658?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/7146148900391536658/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=7146148900391536658&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/7146148900391536658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/7146148900391536658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2007/11/blog-post_26.html' title='معلم می مانم !'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7bF39h9cCI/AAAAAAAAAFI/is05qBiQLA4/s72-c/PLUS0073%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-6896957826883503869</id><published>2007-11-16T22:19:00.002+03:30</published><updated>2008-03-06T11:09:47.882+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شاید شعر'/><title type='text'>جیرجیرک بهترین دوست من است !</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SPMNh9b4I/AAAAAAAAAD4/YVTohs9G81I/s1600-h/17578.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5166912112454102914" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SPMNh9b4I/AAAAAAAAAD4/YVTohs9G81I/s320/17578.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#333333;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt;صدای جیرجیرش را دوست می دارم ...&lt;br /&gt;همیشه یک جور حرف می زند&lt;br /&gt;گوش کن&lt;br /&gt;جیر٬ جیر ٬ جیر٬ جیر&lt;br /&gt;و دیگر هیچ جز جیر ٬ جیر&lt;br /&gt;از خودم می پرسم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt;چرا به سان آدمیان رنگ نمی بازد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt;و حرف هایش همیشه یک سان است&lt;br /&gt;نه دروغ می گوید&lt;br /&gt;نه زیر حرف هایش می زند ...&lt;br /&gt;پاسخ را دانستم !&lt;br /&gt;جیرجیرک من &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt;برای حرف زدن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt; بال هایش را بر هم می زند&lt;br /&gt;او آسان سخن نمی گوید&lt;br /&gt;نه همچون ما آدمیان که دهان می گشاییم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt;و بی مرارت هر روز یک جور می گوییم&lt;br /&gt;دروغ ٬ دروغ ٬ دروغ ...&lt;br /&gt;با صدای ساده و بی رنگ رفیقم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#000000;"&gt; به خواب می روم&lt;br /&gt;صدایش همیشه مهربان است&lt;br /&gt;حتی اگر دروغ بگویم&lt;br /&gt;باز هم فقط&lt;br /&gt;جیر ٬ جیر٬ جیر٬ جیر...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-6896957826883503869?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/6896957826883503869/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=6896957826883503869&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/6896957826883503869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/6896957826883503869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2007/11/blog-post_16.html' title='جیرجیرک بهترین دوست من است !'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SPMNh9b4I/AAAAAAAAAD4/YVTohs9G81I/s72-c/17578.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-740521580924302512</id><published>2007-11-14T15:28:00.002+03:30</published><updated>2008-03-06T11:02:02.901+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>پاییز هم خسیس شده !</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SQbth9b7I/AAAAAAAAAEQ/DCYL25izSM4/s1600-h/opium.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5166913478253703090" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SQbth9b7I/AAAAAAAAAEQ/DCYL25izSM4/s400/opium.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;آبان هم تمام می شود و این یعنی که پاییز است و نمی دانم چرا باران نمی آید ! سرما هم نیامده هنوز! دور مانده ایم !دور تر می شویم هر روز! روزهای خوب رفته افسانه شده است ! دوستی هایمان ! ماندهامان ! بودن هامان ! آری !تنها شده ایم ! همه می روند و ما برای رفتن در تکاپوییم ! ساده می روند و ما ساده و بی حیرت بدرقه می کنیم این رفتن های دمادم را... در انتظار رفتن مانده ایم و بی حرف تکرار می کنیم هر روز را و دیروز را... هیچ پنجره ای به روی هیچ هوای تازه ای باز نمی شود و من چه بی امید و بی انگیزه به دیدن روز هایم می نشینم ! به عبث ... به یاد نمی آورم که زمانی به اندازه ی این روزها منفی باف بوده باشم ... اما باور کن این روزها همه دشمن هم شده اند و من سخت بر این باورم که مردمان زمانه ی من بدترینند ! با این همه دل تنگ نادیدن دوستانی هستم که نیک می دانم به همین زودی ها و پیش از پلک بر هم زدنی دشمنانی خواهند شد قسم به برانداختن نامم خورده ... خسته شدم از رویارویی این &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;نامردمان نامرد ... از مردمان این زمانه !!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;پسا نوشت : گلایول های مغازه فروش رفته اند !&lt;br /&gt;با خنده می گویم :&lt;br /&gt;پاشو &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;جای خالی گلایول ها گل بگذاریم !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;پسا نوشت تر: چهار شنبه ی پیش با گلدان خانه ام دعوا کردم که چرا برگ هایت را آویزان می کنی ؟ امروز همه ی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;برگ هایش را پیش پایم بر زمین ریخت ٬ همه را !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;پسا نوشت ترین :خانه ی جدید را دوست می دارم ٬غریبه ام انگار ٬ اما خیالم راحت است که یک روز که از خواب بیدار &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;می شوم نخواهم دید که همه ی بلاگم بر باد رفته است !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;پسا نوشت آخر: لب تر کنی رفیقتم ٬ کافیه با من سر کنی !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;گل نرگس امروز به خانه ام آمد ! همه ی دو ماه پاییز را چشم به راه آمدن زیباترین گل دنیا بوده ام و امروز با &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;هزاران ناز آمد ! تا پایان زمستان مهمان من است و باز می رود تا سال بعد و گل نرگس و عاشقانه هایم !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-740521580924302512?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/740521580924302512/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=740521580924302512&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/740521580924302512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/740521580924302512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2007/11/blog-post_14.html' title='پاییز هم خسیس شده !'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SQbth9b7I/AAAAAAAAAEQ/DCYL25izSM4/s72-c/opium.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-5362008089371670191</id><published>2007-11-13T00:35:00.002+03:30</published><updated>2008-03-06T11:03:57.048+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روزنوشت'/><title type='text'>گل می خوام !</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5166914285707554754" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 211px; CURSOR: hand; HEIGHT: 154px; TEXT-ALIGN: center" height="154" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SRKth9b8I/AAAAAAAAAEY/NKma6QJJ-5g/s400/images%5B4%5D.jpg" width="118" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;گرم گفتگو بودیم که وارد مغازه شد ٬ این را از تغییر مسیر نگاه دوستم ٬ صاحب مغازه٬ دانستم . پسرک کم سن و سال می نمایاند . &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به زور دوازده سیزده سالش می شد . هوا سرد بود و لباس کمی که به تن داشت نمی توانست از نفوذ سرما بکاهد .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;- س س س سلام ٬گ گ گ گل م می می خوام ! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;-چه گلی ؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;-ای ای این !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;تکه ای از یک کارتن پاره را به دستم داد تا به دست دوستم برسانم ٬ نیم نگاهی به نوشته کردم ٬ "کلایول" با دست خطی بچه گانه . سریع رویم را به او کردم ٬ پرسیدم برای آزمایش علوم می خواهی و تا بخواهد شکسته شکسته پاسخم دهد گفتم دو جور داریم یک جورش برای دسته گل است که به کارت نمی آید و جور دیگرش گلهایی است که در مغازه مانده و بی پول ببرشان برای آزمایشت ! این ها را یک نفس گفتم تا با چهره ی متعجب صاحب مغازه مواجه نشوم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;"&gt;- ب ب به د د دوست ت به دوستم هم می می می دهید؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه را از ظرف درآوردم و به دستش دادم تا برود و رفت ! با لبخندی از سر رضایت . رفت و من ماندم و اشکهای سرازیرم و نگاه حیران دوستم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;پی نوشت : فکر می کند که دوستش ندارم ! چه حیف که نمی توانم فکر کنم که دوستش ندارم !&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;پی نوشت تر: دردا ! که راز پنهان خواهد شد آشکارا ! &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-5362008089371670191?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/5362008089371670191/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=5362008089371670191&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/5362008089371670191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/5362008089371670191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2007/11/blog-post_12.html' title='گل می خوام !'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SRKth9b8I/AAAAAAAAAEY/NKma6QJJ-5g/s72-c/images%5B4%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-3528657176196015400</id><published>2007-11-06T13:21:00.002+03:30</published><updated>2008-03-06T11:07:22.366+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان'/><title type='text'>اسب چوبی</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SRuNh9b9I/AAAAAAAAAEg/z_cOSn9W-tc/s1600-h/soovashoon.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5166914895592910802" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 233px; CURSOR: hand; HEIGHT: 180px; TEXT-ALIGN: center" height="151" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SRuNh9b9I/AAAAAAAAAEg/z_cOSn9W-tc/s400/soovashoon.jpg" width="124" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;به سختی راه می رود ، آنقدر خمیده که به زحمت هم نمی توانی باور کنی سال ها پیش ، قدی بلند داشته است.گرد پیری بر چهره ی چروکیده اش نشسته و سرفه های گاه و بیگاهش خبر از بیماریی کهنه می دهد . بارش را که بر روی زمین گذاشت به من نگاه کرد ، سر تکان داد و گفت: خوش آمدی ! دخترم ! پیر شوی که یاد من می کنی و فراموشم نکرده ای هنوز!هنوز را که می گوید سرفه امانش نمی دهد . می خندم : شما برکت زندگی ما هستید ،دردلم می گویم کاش می توانستم بگویم که از پیری بیزارم واز زندگی هم ! دوباره سرفه امانش را می برد. به بارش نگاه می کنم ، کمی نان ، کمی پنیر، مقداری چوب و لباسی پاره و نخ نما و یک پلاستیک سیاه که تویش معلوم نیست. نگاهم را دنبال می کندومی پرسد : می بری؟ می گویم حتما ! چرا زحمت کشیدید؟ نگاهی پر معنا می اندازد و می گوید : این بار میوه و گردو برایت نگذاشته ام، این دفعه زندگی ام را می بری ! از جا بلند می شوم و پلاستیک را باز می کنم ، چند عروسک وتوپ ویک ماشین چوبی ، همه شان کهنه اند و درب و داغان و چند لباس بافتنی رنگ و رو رفته!می گوید : ببر برای سامان ، تشکر می کنم .می گوید : نمی پرسی چرا همه کهنه اند ؟ می گویم : نه ! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;عیبی ندارد ؟ حتما بچه های زیادی با اینها بازی کرده اند . اخم می کند و می گوید : کاش همه چیز بر اثر مصرف کهنه شود واز بین برود نه اینکه دستی بهشان نخورد زمان کهنه شان کند. منتظر می مانم تا بگوید. می نشیند کنارم و می گوید : ماهرخ را یادت هست ؟ تعجب می کنم که چرا می پرسد ! ماهرخ زنش است و عکس هایش را بارها نشانم داده ! تازه به یاد می آورم که آلزایمر به سراغش آمده و همه چیز را فراموش می کند و فکر می کند من هم ...می گویم:آره ! خدا بیامرزدش ! ادامه می دهد :وقتی عاشقش شدم عروسک باز ی می کرد و قرار بود همان روز ها زن پسر کبلایی شود که معلوم نشد چرا یک شب بی خبر از ده رفتند و دیگر نیامدند ! مردم می گفتند زنش دیوانه شده بوده و کبلایی برای اینکه کسی نفهمد شبانه از ده رفته تا داماد هایش متوجه نشوند و دختر هایش را پس نفرستند به خانه ! هر که را می شناختم واسطه کردم تا ماهرخ را راضی کند ، اما جوابش همیشه همان بود : نه!می گفت : به آراز قلی بگویید نمی خواهمش ! نگاهم کرد ، مشتاق تر نگاهش کردم ، ادامه داد:جنگ ش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;د ، من هم رفتم چون بهانه ای برای ماندن در ده نداشتم ، مدتی بعد با دست تیر خورده و فلج برگشتم ، ننه عالیه پرستاری ام کرد اما دیگه هیچ وقت نتوانستم دست چپم را تکان دهم . نگاهم روی دستش خیره ماند. گفت : ماهرخ را بعد از چند ماه دیدم ! کوزه به دست می رفت و من کنار دیوار سایه گرفته بودم و نگاهش می کردم ، رویش را برگرداند و مثل همیشه پا تند کرد که برود ، اما این بار چیزی را دیدم که تا آن روز ندید ه بودم ! قطره اشکی که از گونه ی ماهرخ پایین آمد. دلم گرم شد، نامه ها را با یک انگشتری و یک قواره پارچه ی بنفش که از شهر خریده بودم برایش فرستادم ، که ننه ام برد. یک ماه بعد به خانه ام آمد و شد زنم ! به همین سادگی. برای زندگی مان همه کار می کردم ، یک اتاق دیگر هم ساختم توی باغ که وقتی بچه آمد برویم تویش زندگی کنیم. زمستان را به ساختن این اسباب بازی ها گذراندم ،ماهرخ کنارم می نشست و بافتنی می بافت . وقت آمدن بچه ، قابله ی ده را آوردم، بچه آمد ! اما ماهرخ رفت.کمی بعد از ماهرخ بچه هم رفت. این اسباب بازی ها ماند و اتاق سفید و خالی ومن ! دیگر دست و دلم به کار نرفت ! کاش من هم می رفتم ! دوست دارم فقط یک بار دیگر آن قطره اشک ماهرخ را ببینم که برای دست فلجم از چشمان سبزش ریخت !نگاهم کرد و خندید : نمی دانم چه بر سر عشق آورده اید شما جوان ها ! امروز عاشق می شوید ! فردا تنهایش می گذارید و می روید ، بغض می کنم . حس می کنم گر گرفته ام ، می گویم می برمشان برای سامان ! ممنون ! می گوید کاش ماهرخ زنده بود و کاش بچه می ماند ، میشدی عروس خودم ! می خندم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و اشک هایم سرازیر می شود. میان خنده و گریه می روم. سیگار و غذا و لباس ها را برایش می گذارم و از در بیرون می روم که صدایم می زند : پریسا ! برمی گردم و نگاهش می کنم ! پیراهن را دیدی ؟ همان پیراهن بنفش را می گوید ، سر تکان می دهم که آره ! می گوید : لباس عروسی ماهرخ است ، نگهش دار ! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نمی دانم چرا امروز با گفتن این حرف ها تو را هم رنجاندم اما یادگاری هایم را می دهم به تو که امانت باشد پیشت . قدر شان را می دانی ! دفعه ی بعد که آمدی، سامان را بیاور تا در باغ بازی کند . می گویم : چشم! دلم می خواست می توانستم بگویم میخواهم با سامان بیایم و بمانم . زندگی در باغ و در کنار مردمان ساده و بی آلایش ده آرزویم است تا سامان بتواند بیاموزد بی ریایی و صفا را ازمدرسه ی پاک و مهربان روستا . در را محکم می بندم به امید اینکه زودتر برگردم . یک هفته بعد با سامان می رویم با چمدان هایمان . تا می رسم بانو می آید و تا برسد به من با قدم های آهسته اش ، می رسم به در باغ . نمی گذارد بروم تو ، متعجب نگاهش می کنم ! هیچ وقت هراسان ندیده بودمش! می گوید : آراز قلی مرده ، کسی در باغ نیست ! بیا برویم گورستان ! می نشینم ! وا می روم ! باز هم دیر آمده ام ! دیر آمدن !رسمی ! شده است در زندگی من ! سامان دررا هل می دهد و می رود تو! صدایم می زند:مامان پریسا ! نگاهم را می کشانم به حیاط خالی ! یک اسب چوبی آنجاست که روی گردنش نوشته : رخش ! خنده ام می گیرد ، می گویم آرازقلی هم دل خوشی داشت ! این روزها به&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;زور روی پاهایمان هم راه می رویم ! آنوقت او برای سامان رخش ساخته است !؟ بانو حیران نگاهم می کند . می خندم ومی گریم ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-3528657176196015400?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/3528657176196015400/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=3528657176196015400&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/3528657176196015400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/3528657176196015400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2007/11/blog-post_06.html' title='اسب چوبی'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7SRuNh9b9I/AAAAAAAAAEg/z_cOSn9W-tc/s72-c/soovashoon.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6434352201357581936.post-2042639224460582663</id><published>2007-11-05T00:06:00.001+03:30</published><updated>2008-02-15T23:26:06.585+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حرف دل'/><title type='text'>درودی دوباره...</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7XuIdh9b_I/AAAAAAAAAEw/RWd-wvgA9JU/s1600-h/b82d%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5167297976610942962" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7XuIdh9b_I/AAAAAAAAAEw/RWd-wvgA9JU/s400/b82d%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این روز ها باورم همه این است که بیش از هر چیز بی دل شده ام.نمی دانم شاید هم بی دل بوده ام و این روز ها بی دل تر شده ام.بازهم گلایه کردم ؟عفو بفرمایید ! نه دیگر ! این بار آمده ام که از بدی ها نگویم ! تلخ نگویم ! از نا کامی ها نگویم و دیگر گلایه نکنم ! آمده ام که بی بهانه بنویسم تا بی بهانه میهمان بی بهانه ی بی بهانه شوید.میزبان خوبی شوم . سر مست , شاد . به دور از هر نا مرادی روزگار نامرادمان . داستان خواهم نوشت و شعر وشاید هم گاهی دل نوشته.شاید هم گاهی حرف های دوستانم را برایتان بنویسم.اما شما هم میهمان های خوبی شوید !قدر صفای میانمان را بدانید و نگذارید خاطراتمان همه یک سر سیاه و کدر شوند.خوب بودن آنقدر ها هم که می گویند سخت نیست ! کمی معرفت وپاک باختگی ومقدار کمی هم قدر شناسی کافی است برای خوب بودنمان....این ها که گفتم دشوار است عملشان ؟ که این روزها همه نامردمان شده اند و می خواهند از ذره ذره ی وجود هم بیاشامند تا به بقایشان بیفزایند ؟ اگر سخت است که از من درگذرید و می روم . اگرسهل است که بمانید پای دل و حرف های بی بهانه ی دلم و صبورانه در کنار هم بیاموزیم ناآموخته هایمان را ! دوستان خوبی شویم به دور از بغض و کینه...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوست بمانیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت :کوتاهی سقف روزها درمانده ام کرده ! تا می خواهم سر بلند کنم سرم می خورد به طاق کوتاه این روزها !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:courier new;color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6434352201357581936-2042639224460582663?l=biebahane.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biebahane.blogspot.com/feeds/2042639224460582663/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6434352201357581936&amp;postID=2042639224460582663&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/2042639224460582663'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6434352201357581936/posts/default/2042639224460582663'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biebahane.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='درودی دوباره...'/><author><name>می دانم !</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11467831340463884467</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_MqVJU6dwm00/TKCdqIYud-I/AAAAAAAAAMs/0DrTJuwdvTU/S220/16aban.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_MqVJU6dwm00/R7XuIdh9b_I/AAAAAAAAAEw/RWd-wvgA9JU/s72-c/b82d%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry></feed>
